بروئينوس، كه موٴلف آخرين رسالهٴ موسيقي بيزانسي بود. رسالهٴ هارمونيكاي او اقتباس از پاكيمِرِس بود و گرچه در همهٴ موارد بههمان مأخذ يوناني اتكا داشته، رسالهاي است بسيار كامل و از اين رو درخور توجه كه مدعي آموزش هيچ موضوع تازهاي نيست (آنچنان كه آثار غربي معاصرش نيز چنين بودند)، بلكه آموزههاي پيشينيان را تأييد و تبيين ميكند. عموماً موسيقيدانان بيزانسي، موسيقي گذشته را سه بخش ميكردند (نك نخستين بخش رسالهٴ او)، پيش از فيثاغورس، فيثاغوريان و بعد از فيثاغوريان؛ در نظر وي هيچ ناپيوستگي ميان عصر آريستوگزنوس (چهارم ـ 2پ م) و خود او نبود.
يك معاصر جوانتر اين سه تن، يعني بزرگترين اديب دوران سلسلهٴ پالئولوگوس، به نام نيكهفوروس گريگوراس ستايش گذشته را تا آنجا پيش برد كه كوشيد رسالهٴ ناتمام بطليموس را تكميل كند. رقيبش بارلام اين تكميل را سخت مورد انتقاد قرار داد.
همهٴ اين آثار جنبهٴ فني دارند و چيزي جز بازتاب موسيقي يونان كهن نيستند و تنها يك جنبهٴ آن را رها كردند كه احتمالاً در كتابهاي فلسفي مورد بحث قرار گرفت، يعني جنبهٴ اخلاقي.
افلاطون موسيقي را نيروي حاكم بر ساختمان شخصيت ميدانست. به عقيدهٴ او و پيروانش در موسيقي نكات اخلاقي خاصي نهفته است كه ميتواند به افراد و به جامعه انتقال داده شود.
يونانيان باستان ميان موسيقي خوب و بد فرق ميگذاشتند؛ ولي نه آنچنان كه ما فرق مينهيم.
آنان ميانديشيدند كه آهنگهاي مشخصي نسبت به آهنگهاي ديگر براي كاشتن بذر فضيلت در دل مناسبترند. ارزش آموزشي موسيقي خوب بيشينه است. بايد توجه داشت كه اين اصل اخلاقي موسيقي در غرب لاتيني فراموش شد. كليساي روم ارزش موسيقي را همچون وسيلهاي دانست براي رسيدن به هدفهاي خوب، ولي توجه نداشت كه موسيقي ممكن است در ذات خود (اخلاقاً) خوب باشد. از سوي ديگر، نظريهاي بسيار شبيه به نظريهٴ افلاطون را كنفوسيوس (ششم پ م) عرضه كرده بود كه تأثير عميقي در آيين پرستش و آموزش چين برجاي گذاشت.1 اين همزماني ميان تفكر چيني و يوناني بسيار در خور توجه است. چون موسيقي يوناني و چيني جز در اين مورد بيش از حد تصور از يكديگر دورند.2
1. سسو ـ ما چئين بهخوبي اين انديشهٴ چيني را توصيف كرده است (دوم ـ 2 پ م): ((آنكه موسيقي ميداند به آيين نزديكتر است. دانستن موسيقي و آيين يعني داشتن فضيلت.)) نقل از هارتْنِر (ايسيس، 29، 72، 1938).
2. در اينجا بحث از موسيقي چين نخواهد شد، چون از هيچ پيشرفتي در اين رشته در سدهٴ چهاردهم خبر ندارم. درست است كه در زمان قوبيلاي قاآن (سيزدهم ـ 2) در گام پنج صدايي اصلاحي صورت گرفت؛ ولي هيچ رسالهاي دربارهٴ موسيقي چيني كه متعلق به نيمهٴ اول سدهٴ چهاردهم باشد نميشناسم. نخستين تحقيق اروپايي در موسيقي چين از ژوزف ماري آميو كشيش (1718 ـ 1793) است.
J. A. Van Aalst: Chinese music (88 p., Shanghai 1884; reprinted 1933).
Georges Soulie: La musique en Chine (199 p
Paris 1911). Maurice Courant: Essai historique sur la musique classique
des Chinois, avec un appendice relatif a la musique Coreenne (Encyclopedie
de la musique d'Albert Lavignac 1, 77-1917, Paris 1913), very elaborate, with
Chinese characters. Couling (p. 385-90, 1917). John Hazedel Levis: Foundations
of Chinese musical art (246 p., Peiping 1936). Willy Hartner: Some notes on
Chinese musical art (Isis 29, 72-94, 1938). R. H. van Gulik: The lore of the
Chinese lute, an essay on ch'in ideology (Monumenta nipponica, 250 p., 9fig 16
pl., Sophia University, Tokyo 1940; Bull. Ecole francaise d'Extreme
Orient 40, 460). For Japanese music, especially as contrasted with Chinese
musicand, see the review by Yoshio Mikami
Isis 4, 77-81, 1921) based on the Japanese memories of S. Kanetsune
(Tokyo 1912) and H.Tanabe (Tokyo 1919). For Korean music see Courant (1913) and
Mrs. J. L. Boots: Korean musical instruments and an introduction to Korean music
(Transactions of the Korea branch of the Royal Asiatic Society 30, 1-31, Seoul
1940)